آخ ببخشید اول باید سلام کنم
سلام
حالتون چطوره!!
خوب شما بگید
واقعآ چرا؟
چرا باید این طوری می شد؟
وقتی دفتر خاطرات کودکیمو ورق می زنم چیزی جز سادگی نمی بینم
تنها کسی که اون موقع برام معنی داشت خودم بودم نه کس دیگه
همه چی حول من می گشت و همه چیز
با من معنی پیدا می کرد
ولی هر چی میام جلوتر این من کم رنگ تر میشه
نه من هنوز منم ولی یکی دیگه شدم
نمی دونم کی ولی هر کی که هست من نیستم
وای خدا دارم چی میگم نکنه خل شدم
روزگار می گذرد و من هر روز از خودم دور میشم
و فقط حول یه چیز میگرده حول اطرافیانم، جامعه و دوستام
کمکم اونی میشم که مردم میخوان، کمکم اون کارایی را میکنم که دوستام
دوست دارن من بکنم و...
ولی این دیگه من نیستم و دیگه اینا کارای من نیست
من یکی دیگه شدم
من به یک جامعه بزرگتر میرم ورنگ اونا رو میگیرم
مثل اونا میپوشم
مثل اونا حرف می زنم
و حتی مثل اونا می خندم
ارزش های اونا واسه من ارزش و ضد ارزش هاشون نیز ضد ارزش
این منم نقطه ای از جامعه، فردی که دگر از خود هویت فردی ندارد
شما بگید اصلآ این حرفا صحت داره
خوب اگه داره .......


















